امان از احساسات ما...

اینکه همیشه بر اساس احساساتمون تصمیم گیری کنیم به مشکل برمی‌خوریم، چون احساساتمون دقیق نیستن، موقتی هستن و باعث میشن به آدم خودخواهی تبدیل بشیم.
روابط بین فردی روابط عاطفی
یک‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۹
۲.۷ هزار
2734

میخوام یه موضوع مهمی در خصوص احساسات بهتون یاد بدم. ما هر کاری رو تو زندگی تنها به دو دلیل انجام میدیم: ۱) چون احساس خوبی میده، یا ۲) چون کاریه که فکر می کنیم درسته. گاهی هم این دو دلیل با هم وجود دارن، یه کاری ممکنه هم احساس خوبی بده و هم کار درستی باشه. مثلا بریم فوتبال، هم بدنمون رو سرحال میاره و هم بهمون خوش میگذره حسابی. اما اغلب اوقات این دو دلیل با هم در یه راستا نیستن. یه کاری ممکنه احساس خیلی بدی بده اما کار درستی باشه. مثلا پنج صبح از خواب بیدار شی و بری پادگان کوفتی واسه گذروندن خدمت سربازی ولی خب پایان خدمت که دستت میرسه همه بدبختیای سربازی از خاطرت میره. یا ممکنه یه کاری احساس خیلی خوبی بده اما کار اشتباهی باشه مثل کوکائین زدن و تو الکل غوطه ور شدن یا خوابیدن با یه ناشناس بدون کاندوم.

رفقا عمل کردن براساس احساسات کار خیلی ساده ایه، چرا؟ چون همین که احساسی بهت دست بده بعدش بلافاصله انجامش می دی، یه جور احساس رضایت فوری ایجاد می کنه. اما مشکلی که داره اینه که این احساس رضایت به همون سرعتی که ایجاد میشه به همون سرعت هم از بین هم میره.

در نقطه مقابل، عمل کردن براساس درست یا غلط بودن یه چیزی عجیب کار سختیه؛ اینکه تشخیص بدی چی درسته چی غلطه همیشه واضح نیست. باید بشینی کلی فکر کنی. تردید دهن آدمو‌ صاف می کنه چون خیلی وقتها مرز درست بودن و غلط بودن یه تصمیم اصلا واضح نیست و همش ‌باید تو‌ مغزت گلوکز بسوزنی که مزیت و معایب یه تصمیم رو سبک و سنگین کنی. اما نکته مهمی که وجود داره اینه: وقتی براساس درست یا غلط بودن چیزی عمل می کنی، اثرات مثبت این طرز فکر پایدارتره؛ حتی وقتی یه سال بعد هم یادش میفتی احساس غرور می کنی، درباره اش با خانواده و دوستات صحبت می کنی و اونا هم بهت افتخار می کنن.

* مغز متقلب شما:

لابد الان با خودتون دارین میگین خب پس تنها کاری که لازمه بکنیم اینه که احساساتمون رو نادیده بگیریم و همیشه بر اساس درست و غلط بودن تصمیم بگیریم، درسته؟ خب باید بهتون بگم اینم مثل خیلی چیزای دیگه ممکنه ساده به نظر بیاد، اما لزوما کار آسونی نیست. مغز ما از ابهام و تردید خوشش نمیاد و هر ژانگولر بازی رو در میاره که از دردسر و تردید دور بمونه. چیزی هم که خیلی دوست داره اینه که همیشه خودش رو متقاعد کنه انجام هر عملی که احساس خوبی میده، کار درستیه. می دونین که نباید زیاد غذا بخورین، اما مغزتون میگه: "هی، روز خیلی سختی داشتی، اشکال نداره یه ذره هم به خودت حال بدی." شما هم می گین: "هی لعنتی، حق با تو، مرسی مغز" چیزی که احساس خوبی میده یه دفعه تبدیل میشه به کار درست.

حالا اتفاقی که میفته اینه که وقتی هی خودتون رو متقاعد کنین هر چی احساس خوبی بده کار درستیه، کم کم مغزتون این دو تا رو با هم ترکیب می کنه و به این نتیجه میرسه زندگی یعنی لذت بردن تا حد ممکن... و در نتیجه شما شروع به باور این خیال واهی می کنین که احساسات مهم هستن. و وقتی این اتفاق افتاد...حدس بزن چی میشه؟ قراره دهنت سرویس شه. فقط یه لحظه بهش فکر کنین. هر کاری که تا دیروز غلط بود یهو تبدیل میشه به کار درست. می دونین چه اتفاقی میفته؟ معلومه. تبدیل میشین به یه آدم دمدمی مزاج، خودخواه، حق به جانب که خودش رو مرکز هستی میدونه. در حالیکه مرکز هستی که هیچی کرک هستی هم نیستی.

خیلی از جوون ها از شنیدن این بیزارن، چرا؟ چون پدر و مادرها به احساسات بچه هاشون خیلی بها میدن، از اونا محافظت می کنن و تا جایی که میشه برای بچه هاشون هله هوله و هزار تا کوفت و زهر ماری که میخوان رو می خرن که مبادا خدایی نکرده به احساساتشون لطمه ای بخوره و عقده ای بار بیان. متاسفانه والدین این کار رو می کنن چون به احساسات خودشون هم خیلی بها میدن، چون تحمل دیدن ناراحتی بچه هاشون رو حتی برای یه لحظه هم ندارن. فکر نمی کنن بچه هاشون نیاز دارن کنترل هیجانات شون رو یاد بگیرن، شکست رو تجربه کنن و بفهمن شکست هست که اونارو به موفقیت سوق میده.

اگه زندگیتون رو بر پایه احساساتتون جلو ببرین به مشکل می خورین، چه مشکلی؟ الان می گم خدمتتون:

۱. خودخواه میشید، چون احساساتتون فقط توسط خودتون تجربه میشن. نمی تونن بگن چی برای مادرتون، کارتون یا حتی سگ همسایتون درسته. تنها چیزی که میگن اینه که چی به شما حس خوبی میده...

۲. احساساتون موقتی هستن: اونا لحظه ای هستن، نمی تونن بگن هفته بعد، سال بعد یا حتی ۲۰ سال بعد چی به نفع شماست.

۳. احساساتتون دقیق نیستن: تا حالا شده یکی از دوستاتون یه چیزی گفته باشه و شما خیلی ناراحت شده باشین، بعدا کاشف به عمل بیاد که بابا اینطوریا هم نبوده و اصلا منظورش اونی که شما برداشت کردین نبوده؟ لازمه بدونین احساساتتون ممکنه باعث بشن تصمیمات غلط بگیرین، اشتباه برداشت کنین و واقعیت رو اون طوری که دقیقا هست نبینین.

* چرا سخته بیخیال احساساتتون بشین؟

دقت کردین به محض اینکه می خواین هیجاناتتون رو کنترل کنین، شدت می گیرن؟ می دونین چرا؟ چون ما فقط به کارهایی که دوست داریم انجام بدیم احساس نداریم، ما به خود احساساتمون هم احساس داریم. من اسم این پدیده رو گذاشتم چند احساسی. مثلا اگه شما احساس بدی نسبت به چیزهایی که حس بد میدن داشته باشین مدام از خودتون انتقاد می کنین، هیجاناتتون رو سرکوب می کنین یا به شکل افراطی مودبانه رفتار می کنین. یا وقتی احساس بدی درباره چیزی که احساس خوبی میده داشته باشین، دائما احساس گناه می کنین و از خودتون انتقاد. یه وقت هایی هم هست که آدما احساس خوبی نسبت به چیزایی که احساس بدی میدن دارن، همینم باعث میشه نسبت به مسائل اخلاقی بی اعتنا باشن و فکر کنن بقیه لیاقت چیزایی که اونا دارن رو ندارن.

حالا راه خلاص شدن از دردسرهایی که احساساتتون ایجاد می کنن چیه؟ برداشت هایی که از هیجاناتتون دارین رو کنترل کنین، نه خود هیجانات رو. ممکنه امروز به هزار و یک دلیل ناراحت باشین، ممکنه بعضی از این دلایل مهم باشن و بعضی هاشون نه. اما این تویی که تصمیم می گیری این دلایل تا چه حد مهم باشن. اینکه بتونی برداشت های متفاوتی از احساساتت داشته باشی خودش یه مهارته. اینکه بفهمی لزوما زندگی اون طوری که تو احساس می کنی نیست. نه اینکه احساساتتون مهم نباشن، مهم هستن اما نه به اون دلایلی که شما فکر می کنین. شما فکر می کنین مهم هستن چون به خودتون، دنیا و روابطتتون معنی میدن. اما این درست نیست، برداشتی که شما از احساساتتون دارین هست که به زندگی شما معنی میده.

۲.۷ هزار
#احساس #هیجان #تصمیم #مغز #تقلب